وبلاگ حمایت ازحقوق مردان

نابودی آینده جامعه توسط زن امروزبا قانون دیروزصورت می گیرد.

وبلاگ حمایت ازحقوق مردان

نابودی آینده جامعه توسط زن امروزبا قانون دیروزصورت می گیرد.

شرح حال یک مرد...

مقدمه :

همانطور که گذشت در قرن 19، ایدئالیسمها به پیروزی می رسند و به ایدئولوژی ها تبدیل می شوند و سپس شکست می خورند. به دلیل نگرش انتقادی به subjectivity ، خرد وآگاهی ، این دستاورد مدرنیته ی فلسفی که عبارتست از سرزدن سوژه ی جدید از دکارت  و اوجش در سیستم های کانت و پسا کانتی تا هگل و ایدئالهایی مثل ترقی یا خرد و این که به قول دکارت روی میز را یکسره پاک کنیم و عالم و آدم را دوباره تعریف کنیم و همه هستی را به حال تعلیق درآوریم و یک شک متد یک کنیم تا به یقین که همان اندیشه و سوژه یا فاعل شناسایی برسیم ، توسط آموزگاران شک و بدگمانی (suspicion) نیچه و فروید و مارکس محل تردید قرار می گیرد ونقد سوژه مدرن آغاز می شود .

اما ما پیش از این سه چهره به شوپنهاور می پردازیم ، چون این روند با او آغاز می شود .

 

شوپنهاور (1788- 1860) :

زندگی:

تولد در دانزینگ ، از پدری بازرگان و مادری نویسنده (اختلاف دائمی با مادر)

1813 یکی از پساکانتی هاست مانند فیخته وشلینگ

1818- 1814 شکل گیری نظام فلسفی بیان شده در چاپ نخست کتاب اصلی او:"جهان همچون اراده و همچون نمایش"

1820 تقاضای تدریس در دانشگاه برلین ، همزمان با هگل ، استاد مورد توجه عموم دانشجویان، انزوا و تعطیل کلاس ، سکوت سی ساله درباره کتابش

1840 در52 سالگی تالیف " بنیاد اخلاق"، رد شدن در مسابقه آکادمیک ، استقبال تدریجی در حوزه عمومی

1853 واگنر او را کشف می کند، برخورداری از شهرت نهایی در کمال آرامش

1860 طبیبش او را مرده برکاناپه خانه اش می یابد

 

آثار :

1813 ریشه های چهار گانه اصل جهت کافی (ùber die vierfache wurzel des satzes vom  )

(zureichenden grunde)

1818 جهان همچون اراده و تصور (die welt als wille und vorstellung)

1836 اراده در طبیعت

1841 دومساله بنیادی اخلاق (بنیاد اخلاق + رساله درباره اختیار)

1844 جهان همچون اراده وتصور(تحریر مجدد)

1851 تفننات و متممات parerga und paralipomena)  )

 

*   *  *  *

فلسفه :

فلسفه باید کیهان شناسی (cosmologie) باقی بماند و بدل به الهیات نشود ، موضوعش باید محدود به جهان بماند ، طبیعت ، ذات صمیمی این جهان ، بیان شده به انحای گوناگون ، این است نتیجه ای که فلسفه می تواند درستکارانه به ما ببخشد . فلسفه از این رو نوعی نظریه درباره جهان است مبتنی برثنویت ارده متافیزیکی و تصور (بازنمود )پدیداری . که این را از کانت می گیرد یعنی جهان فنومن(phanomen) پدیدار در برابرشی فی نفسه (ding an sich).

فلسفه نوعی الهیات نیست . یک فیلسوف باید پیش از هرچیز یک کافر باشد .( به لحاظ متد شناسی ، به قول هایدگر ، بی خدا athe) از اینجا انتقادات خشن شوپنهاور علیه کانت آغاز می شود وعلیه فیلسوفان پسا کانتی و سه سوفسطایی (فیخته ، شلینگ ، هگل ) که سلطه شان را در تاریخ فلسفه زیر عنوان "دوران جفا" نامگذاری می کند. وی فلسفه را دانش شناسی (اپیستمولوژی) نیزنمی داند.

 

بود و نمود :

جهان یک بود، است که از نظر کانت شی فی نفسه و از نظر شوپنهاور اراده و یک نمود ، که شناخت به بخش نمود مربوط است .

علم به تصورات می پردازد، به آلمانی ،نمایش (vor-stellung) یا احضار مجدد- بازنمود(re-presentation) معرفت و علم متعلق به این حوزه است .

نتیجه ای که شوپنهاور می گیرد ، می گوید که تمام شناخت های ما چون نمود است ،نسبی ، مجازی و نمادین و کل سیطره ی پدیدارها تابع اصل جهت کافی است .

پس کل علم چون به امور ظاهری می پردازد ، توهم است.

شوپنهاور دو فیلسوف بزرگ غرب را افلاطون و کانت می داند و از شرق متاثر ازهندوئیسم و آموزه های ودایی و اوپانیشادها ست .

اصل بودائیسم را می پذیرد ولی از آن تاثیر نمی گیرد.

شوپنهاور می گوید : فیلسوف هیچگاه نباید از یاد ببرد که هنر می ورزد و نه یک علم را. بی شک این فلسفه به مثابه هنر برای بسیاری از آدم ها نامناسب و نابجا خواهد بود. فلسفه هنر خواهد بود و مانند هنرتنها برای عده ای خاص وجود خواهد داشت .

 

اراده :

جهان در ذات خود شی فی نفسه که می توان به آن فقط شهود یافت ولی از نظر کانت شناخت ناپذیر است . با این شهود می یابیم که ذات جهان خواست و اراده است . یعنی همه ی جهان و موجودات دارد کاری انجام می دهد ولی به شکل دوار دور می زند و هدف خاصی ندارد و این یعنی اراده ای که فقط خودش را می خواهد .

به عبارت دیگر اراده ی اراده و زندگی یعنی استمرار خواست و غیر از این هدف دیگری ندارد . هدفش در خودش می باشد . اما زندگی با تاثیر از فلسفه ی شرقی ذاتش رنج است .

ضدیت شوپنهاور با زنان از همین جاست ، چون آنها زندگی را تداوم می بخشند . زن شناخت را منتقل می کند و ازمرد مقصرتر است و مرد فقط اراده را انتقال است . ولی تناقضی در این وجود دارد چون اراده را که اصل می باشد مرد در اختیارخود دارد.

 

تظاهرات اصلی اراده  :

اراده به سه شکل خود را نشان میدهد .

1.نیرو ، در رابطه با اشیا غیر زنده

2.انواع ، در رابطه با نیروهای حیاتی که زندگی در آنها وجود دارد .(ارگانیسم)

3.خصلت معقول ، به انسان مربوط است

 

ایده و هنر :

جنبه ی معرفتی و معقول جهان در خود که از افلاطون می گیرد ایده ها هستند. فیلسوف هنرمند از ایده ها یک کپی می گیرد و اثر هنری راخلق می کند. فلسفه از ایده ها مفهوم سازی نمی کند ،بلکه یک روگرفت ازایده ها می گیرد. بالاترین شکل همه هنرها از نظر شوپنهاور موسیقی است و این یعنی نفی اراده.

 

 مرگ :

مرگ در اندیشه ی شوپنهاور یک توهم است . چون مرگ پایان زندگی اما پایان وجود نیست و ما پس از مرگ به وضع نخستین بازمی گردیم یعنی به اراده .

البته دیگر تفرد(individuation) ندارد و با الهام از آموزه ی ودایی tat twam asi توهمان هستی (dieses bist du) می گوید که ما به همان ماده اولیه بازمی گردیم .البته تناسخ را قبول ندارد.

 

درس اخلاقی :

راه تقلیل مرارت به وسیله ی فلسفه یا هنر این است که اراده در اوجش خودش را نفی می کند. مثل هنرکه جهانی ازایده ها می سازد.

  

اصل جهت کافی :

اصل بنیادین فلسفه که لایب نیتس به آن رسید ، این است که چرا هیچ واقعیتی نیست و هیچ پدیده ای نمی تواند واقعی بودنش معلوم شود مگر آنکه جهت کافی برایش وجود داشته باشد که چرا چنین است و به گونه ای دیگرنیست . چرا هستان هستند؟ و به قول هگل هرآن چه واقعی است عقلانی است.

 

 تز اصلی او اصل جهت کافی است در چهار شکل :

1.شدن و صیرورت برای علیت یعنی در طبیعت هرپدیده ای از پس پدیده ای دیگرمی آید و علتی دارد.

2.شناخت مربوط به احکام و منطق و فلسفه

3.وجود که مساوی با اصل تعین بخشی است

4.انجام فعل که در حوزه ی انسانی است که قانون انگیزش (motivation) است.

این اصل تبیین گر همه ی وجود است ولی خودش تبیین نمی شود. به قول هایدگر هرچیزی دلیلی دارد برای وجودش اماخود همین اصل بی دلیل است.

از نظر شوپنهاور ما دربد ترین جهان های ممکن هستیم واز این بدتر ممکن نیست . چون اگرممکن شود همه چیز منهدم می شود. درست برخلاف لایب نیتس که طبق اصل احسن این جهان را بهترین جهان ممکن می دانست .

 

 اصل همدردی :

پس در این جهان بد ، ماباید مبنای اخلاقی پیدا کنیم تا از رنج ها بکاهیم . شوپنهاور اصل همدردی را پیشنهاد می دهد که ازهمان اصل هویت (اینهمانی) آموزه ی ودایی (این توهستی)سرچشمه می گیرد.

پس جهان فی نفسه ذاتش اراده است و کل جهان پدیدار تابع اصل جهت کافی است.

 

ضد یهودیت :

اوضدیهودی است و می گوید یهودیت سه خصوصیت دارد

1.حس گرایی که او بیشتر طرفدار ایدئالیسم است

2.خوش بینی او که مروج بدبینی است

3.تک خدایی که بینش او atheism (بی خدایی) است.

شوپنهاور می خواهد ریشه ی راسیونالیسم را بزند و با مقولات کانتی از کانت هم عبور می کند و ذات جهان را معقول نمی داند و ذات جهان را اراده می نامد نه آگاهی و این امری است فراعقلی.

  

 http://ehsanshariati-un.blogfa.com/post-3.aspx

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد